‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات . شعر . داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات . شعر . داستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

ایران من از 1348 تا 1388


1348  بامداد سرد بهمن ماه بدنيا مي آيم.. پنج خواهر و يك برادر 14 ساله، در خانه منتظر و به گوش مانده اند و تا خبر تولدم را مي شنوند، هلهله مي كنند. برادرم قلك كوچكش را مي شكند و همان شبانه پولهايش را بر مي دارد و به امامزاده «معطوك» خرمشهر مي برد و نذرش را در ضريح مي اندازد. خدا به او يك «برادر» داده.

در آن روزها «برادري» هنوز قيمت داشت!

 
  1357
  انقلاب است. كوچه ها را مي دَوَم. وقتي به خانه مي رسم، كسي نيست. همه رفته اند خانه «خديجه خانم» پاي تلويزيون نشسته اند:«هيس! بيا امام رو ببين! امام اومد!» زنها و بچه ها، يكي يكي «صورت امام» را بر صفحه تلويزيون مي بوسند. مادرم كه زن سّيده و معتقدي است، دستي بر صفحه تلويزيون مي كشد و «قل هوالله» مي خواند و مرا فرا مي خواند. جلو مي روم. دستش را مسح مي كشد روي صورتم.

در آن روزها «ايمان» هنوزقيمت داشت!


 
  1363
  بحبوحه جنگ است. مادرم چادر به سر از دور مي آيد. نگاهش نااميد اما مهربان است. كتابهايم را به او ميدهم تا پولش را از دستش بگيرم و بروم براي ناهار، نان بخرم. اما مي بينم آن كاغذ، پول نيست! «كوپن» است. كوپن روغن يا قند يا برنج. دارد مي رود آن را به «محمودآقاي بقال» بفروشد و با پولش، نان و پنير بخرد! پدرم از يك وانت پياده مي شود، زيرلب به راننده غُر ميزند كه كرايه اضافه گرفته. راننده كرايه اش را به پدرم پس مي دهد و هر دو مي خندند.

«همدلي» هنوز قيمت داشت.


  پدر 40 تومان به مادر مي دهد. مادرم مي گويد: «با اين كه نمي شود چيزي خريد!» پدرم مي گويد:«توكل برخدا! فردا هم خدا كريمه!»

در آن روزها «اميد» هنوز قيمت داشت.


 
  1365
  بمباران هاي دشمن بعثي به شيراز هم رسيده.. پدرم سالهاست «عزادار» شهر دوست داشتني مان «خرمشهر» است. اينجا و آنجا مردم مي گويند بايد كاري براي وطن بكنيم.

آن روزها «وطن» هنوز قيمت داشت!


  يك شب تابستاني سر شام مي گويم:«من با حسن ميخواهم بريم جبهه!» زبان مادرم بند مي آيد! «حسن» همكلاسي ام به «شوخي و جدي» به من مي گويد تصميم گرفته «شهيد» شود تا خانواده فقيرش «بيمه» شوند! جايي شنيده ام:«نگوييد انقلاب براي من چه كرده؟ بگوييد من براي انقلاب چه كرده ام؟» فكر مي كنم. اما معنايش را نمي فهمم. من هم مي خواهم همراه حسن به جبهه بروم تا وقتي كسي پرسيد:«تو براي انقلاب چه كاري كرده اي؟» جوابي داشته باشم! چون هنوز انقلاب براي خانواده فقير ما كاري نكرده و نمي تواني اين سئوال را بپرسي؛ مگر آنكه به سئوال دومي، جواب داده باشي!

  از طرفي به قول «حسن» در آن شرايط سخت، «يك نان خور» هم كمتر، بهتر! «حسن» را بعد از «شبيخون انبردستي» ستون پنجم در جزيره مجنون هرگز نمي بينم! مفقودالاثر شده و جز پلاكش چيزي از او باقي نمانده است! در برگشت، حجله اش را سر خيابان شان مي بينم. مي شنوم خانواده اش، پول اهدايي «بنياد شهيد» را قبول نكرده و گفته اند:«حسن جانش را براي اسلام و وطنمان داده، نه براي پول!» هنوز هم وقتي فاتحه مي خوانم، ياد«حسن» هستم و به ياد «مرام» خانواده فقيرش.

آن روزها «مرام» هنوز قيمت داشت.

 
  1368
  يك سال بعد از جنگ، «كار» كم است. اما هنوز «اميد» هست. پول نيست، اما هنوز «توكل» هست. «خوشبختي» نيست، ولي هنوز «خنده» در خانه ها هست. «پدر» چندماهي است «رفته» و بين ما نيست، ولي «وطن» همچنان هست.ما هرچه توانستيم براي انقلاب كرده ايم، ولي انقلاب هنوز كاري از دستش برنيامده! خانواده هنوز در فقر است.آن روزها هنوز «فقر» زينت مؤمنان است و مسابقه ثروت اندوزي شروع نشده!

  پدرم در خاك سوخته خرمشهر «جان» داده و من از اينكه جنازه اش را از شهرش انتقال داديم و در شيراز دفن كرديم، هنوز احساس گناه مي كنم. مي گويم خرمشهري كه ما رفتيم و ديديم، نه گورستان داشت.نه غسالخانه داشت و نه حتي «قبركن»! چاره اي نداشتيم مادرم مي گويد اينجا هم جزو خاك وطنشه. «خاك پاك» ايرانه. فرقي نداره!

آن روزها هنوز «خاك» قيمت داشت.


  در خرمشهر، آن قدر «بيكاري» هست كه راننده ماشيني كه كنُترات مي كند تا ما و جنازه پدر را به شيراز ببرد، تا خود شيراز سرخوش است كه مسافري گير آورده و با صداي كم،ترانه هاي «آغاسي» را زمزمه مي كند! بعد به خود مي آيد و آهي مي كشد و زيرلب فاتحه اي مي خواند. دست آخر «نصف» پولش را بابت شرمندگي يا همدردي نمي گيرد.

آن روزها هنوز «معرفت و همدردي» قيمت داشت!

 
  1371
  مي آيم تهران.روزنامه «سلام» و خبرنگاري مي كنم و در اتاقي در طبقه آخرش، شبها مي خوابم و روزها مي نويسم. اما كم خوابي هميشگي را دارم. هنوز هم مي نويسم و هنوز هم كم مي خوابم. با خودم مي گويم بايد كاري بكنيم. هنوز مي دانم بايد كاري براي «ايران» بكنيم.تا روزي كه ايران براي ما «كاري» بكند! با اين حال؛

ايران» هنوز قيمت داشت.


«تكه ناني» داشتيم. «خرده هوشي»، ايماني، ديني،... و صداي اذان مرحوم مؤذن زاده، هميشه به يادمان مي انداخت كه هرچه نباشد، آن بالاها يك «خدايي»هست! خدايي كه خيلي كارها برايمان كرده، بي آنكه پرسيده باشد:«تو براي خداي خود چه كرده اي؟»



  ... وپارسال؛ خردادماه 1388

  مي نويسم: در دوره انقلاب و جنگ و بعد از آن، از بمباران و گرسنگي وسختي ها عبور كرديم و با «زردي فقر» ساختيم و زنده مانديم. «اميد»داشتيم. مي دانستيم روزي ايران «ساخته» خواهد شد. حالا گويا سالهاست مُرده ايم و ديگر زندگي نمي كنيم. فقط زنده ايم. يكي آمده و زده به سيم آخر و مي گويد همه آنها كه در اين سالها معتمدان ما و رهبران كشور بودند، مشتي «دزد» بوده اند. رهبران كشور مي گفتند «مسئولان» دارند ما را به سمت «ارزشها» مي برند! و كشور را به «بهشت» تبديل خواهند كرد! اما حالا يكي آمده و مي گويد از همه اين سي سال، 27 سالش را ما توسط «منتخبين مردم» و «معتمدين امام و رهبري»، «چاپيده» شده ايم! «چپاول» شده ايم! او مسئولان قبل از خود را به «فساد و دزدي» متهّم مي كند و ما را براي «حماقت» انتخاب مشتي دزد و فاسد! سرزنش مي كند و رأي مي خواهد! در مناظره تلويزيوني، روبروي نخست وزير سالهاي جنگ مي نشيند و با تهديد مي پرسد:«بگم؟ بگم؟» و عكس همسر او را نشان مي دهد تا «پرده از تخلف تحصيلي!» او بردارد! ولي فراموش كرده تا همين چندماه قبل يك «دكتر جعلي» را وزير كشور كرده بود و تا آخر از او حمايت كرد تا همين انتخابات را آن دكتر فريبكار برگزار كند! او به جز همين «اتهامات كلي» و افشاي مافياهاي خيالي، چيزي ندارد كه بگويد.اما ما را «بهت زده» مي كند!


  به آن 27 سال و ادعاي دزدي هاي ميلياردي و صحت و سقم اين افتراها كاري نداريم. اما به چيزهايي فكر مي كنم كه اكنون سالهاست مُرده اند. در همين چهارسال، ما چند فقره «تلفات ارزشي» داده باشيم كافي است؟ مايي كه در آغوش بمباران و گرسنگي و فقر، «زندگي» مي كرديم. در كنار «نفرت از دشمن» به وطن و خانواده و خدا عشق داشتيم وعاشقي مي كرديم. در اوج مشكلات، «گذشت» را مي شناختيم و فداكاري مي كرديم. در بحبوحه بي ناني، ما دين داشتيم. مسجد و زيارتگاه و امامزاده مي رفتيم. نذر مي كرديم. اخلاق داشتيم.. برادري داشتيم.. مرام داشتيم. در تمام آن 27 سال ما «دل» داشتيم.. در دل مان، عشق به «ايران» داشتيم.و در ايران مان، يك دنيا اخلاق و «ايمان» داشتيم! و حالا يكي آمده و در پايان چهارسال دولتش، سكوتش را شكسته تا به زعم خودش دوباره افشاگري كند! چون «ترس از شكست» در انتخابات را به طور جدي تري لمس كرده است! حالا او، بعد از چهارسال،دوباره با جذابيت هاي «افشاگري» آمده و به ما خبر مي دهد كه ما ملتي «دزد زده ايم».«چپاول شده ايم». اما نمي گويد بزرگترين چيزهاي ما را در دوره «خود او» دزديده اند! نمي گويد در دوران خود او، «اعتماد» ما را دزديدند. «ايمان» ما را ربودند. «اخلاق» ما را چاپيدند.. «برادري» را در دل برادرانمان كشتند. «وطن پرستي» را به سُخره گرفتند! غرورملي ما را پايمال كردند! ايثار را در دل ما كشتند! و عاشقي را، غارت كردند! دين و دنيا و آخرتمان را كه از روز ازل «قيّم» بودند! بعد از اينهمه «تلفات» كه داده ايم، با خود مي انديشم:«ما را به سخت جاني خود، اين گمان نبود.

شعری از امیر عاملی با مضمون سیاسی انتقادی و اجتماعی

خواهند تا كه دولت مردم ز خود كنند      كیهانیان مرده شریعت ندارها
ما عاشقان دولت یاریم و بسته ایم      دل را به آه و ناله شب زنده دار ها

هی نهروانیان به علی حمله میكنند      آنها كه داده اند زكف اعتبار ها

كیهان كجا و فهم درست كلام دوست       اینها نشسته اند به سنگ مزار ها
ما را چه غم زبیم بلا تا نشسته ایم      در كشتی نجات شما بی قرار ها
دلبستگان خط ولایت نمیدهند ایمان      خویش را به كف شب شكار ها


ای احمدی نژاد چو مست ولایتی      از تو زنند باده گلگون خمار ها

ما و مشایی و همه یاران رهبریم       تا آن زمان كه چشم ببیند سوار ها
مكتوب رهبری كه نهان خوشتر است      حیف افشانموده اند شریعت مدار ها
گفتند فتنه دولت ما را و بسته اند      تهمت به خادمان وطن بی شمار ها

.

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

دلنوشته برای دوست عزیزم

سلامی به گرمی اشک هایی که می تابند از نگاهی معصوم و بغض هایی که زینت سفره شبانه مردمانیست که در پشت اشک های نماز شب خوانان پنهان می مانند و ناله هایی که گم می شوند بین زار گریه های خدا جویان.
و همچنان انتظار، انتظار، انتظار
برای تکه ای نان و دستکی که در نوازش آن یتیمی بیاساید و مردی که تنور بیوه زنی بیفروزد.
و شاید در قلب های آنان خدا متهمیست نا بخشودنی.

برادر عزیزم
شاید نامه ی من حکایت بغض فروخفته ایست که بر جان می تازد و اندیشه ی سر به مهری که در هراسی تاریک ،می لغزد و نیم شبی که جرات فردا شدن ندارد.

اینجا بهای نان، شرافت آدمیست ، شرافتی که یکی فرو می ریزد و دیگری می فروشد،
یکی برای نان و دیگری برای نام
اینجا مردن رایگان است و مزد گورکن بیش از بهای زندگی
و دیوارها با آن سایه های شوم که در پس آنها ، مردها می شکنند و فاصله هایی که به پای می دوند بین نگاه هایی معصوم.
قلب هایی که از صدای تپششان، کلبه ای می لرزد و دلی می شکند.

رویا کابوس چشم هایست که در حصار لحظه ها خیره می مانند تا به صبحی که نه بهانه ای برای آمدن دارد و نه جایی برای ماندن.
عشق هایی که در پیچ و خم بازارها می رویند و می پوسند،در رگ هایی که در آنها خودخواهی و فریب جای خون نشسته و می جوشد.

دوست عزیزم
اکنون از مردمانی برای تو می نویسم که سوادشان نه در جوهره ی وجود ، بلکه در جوهر قلمشان نهفته و می بالند به چیزی که نیستند و چه آسان می بازند انسانیت را.
نفس هایی که بوی دروغ می دهند و چشم هایی که سراب می سازند.
و زهر خنده هایی که گاه به اجبار به همدیگر حواله می کنند.
مردمکانی که نقش خدای بر پیشانی خود می سابند و بر مهر عادت سر می نهند و فرزندخواندگان خدایی که ،ارث پدر از دیگران می ستانند و در چنته ی عمر ، جز ریا و تزویر نمی کارند .


در گوشه ای از شهر چشمی می خسبد زیر خرواری از کاغذ، و سقفی به بلندی آسمان ،
مادری می رود به سوی غروب
کودکی تکه نانی به دندان می شکند
پیرزنی که نای ناله ندارد در تبی سخت
و در نهایت بی صدا یکی می میرد
 و در این سو ، مردمانی که سیر می دوند تا برسند به نماز اول وقت...

منبع : وبلاگ خبری ریمیشیل 

دلنوشته برای دوست عزیزم

سلامی به گرمی اشک هایی که می تابند از نگاهی معصوم و بغض هایی که زینت سفره شبانه مردمانیست که در پشت اشک های نماز شب خوانان پنهان می مانند و ناله هایی که گم می شوند بین زار گریه های خدا جویان.
و همچنان انتظار، انتظار، انتظار
برای تکه ای نان و دستکی که در نوازش آن یتیمی بیاساید و مردی که تنور بیوه زنی بیفروزد.
و شاید در قلب های آنان خدا متهمیست نا بخشودنی.

برادر عزیزم
شاید نامه ی من حکایت بغض فروخفته ایست که بر جان می تازد و اندیشه ی سر به مهری که در هراسی تاریک ،می لغزد و نیم شبی که جرات فردا شدن ندارد.

اینجا بهای نان، شرافت آدمیست ، شرافتی که یکی فرو می ریزد و دیگری می فروشد،
یکی برای نان و دیگری برای نام
اینجا مردن رایگان است و مزد گورکن بیش از بهای زندگی
و دیوارها با آن سایه های شوم که در پس آنها ، مردها می شکنند و فاصله هایی که به پای می دوند بین نگاه هایی معصوم.
قلب هایی که از صدای تپششان، کلبه ای می لرزد و دلی می شکند.

رویا کابوس چشم هایست که در حصار لحظه ها خیره می مانند تا به صبحی که نه بهانه ای برای آمدن دارد و نه جایی برای ماندن.
عشق هایی که در پیچ و خم بازارها می رویند و می پوسند،در رگ هایی که در آنها خودخواهی و فریب جای خون نشسته و می جوشد.

دوست عزیزم
اکنون از مردمانی برای تو می نویسم که سوادشان نه در جوهره ی وجود ، بلکه در جوهر قلمشان نهفته و می بالند به چیزی که نیستند و چه آسان می بازند انسانیت را.
نفس هایی که بوی دروغ می دهند و چشم هایی که سراب می سازند.
و زهر خنده هایی که گاه به اجبار به همدیگر حواله می کنند.
مردمکانی که نقش خدای بر پیشانی خود می سابند و بر مهر عادت سر می نهند و فرزندخواندگان خدایی که ،ارث پدر از دیگران می ستانند و در چنته ی عمر ، جز ریا و تزویر نمی کارند .


در گوشه ای از شهر چشمی می خسبد زیر خرواری از کاغذ، و سقفی به بلندی آسمان ،
مادری می رود به سوی غروب
کودکی تکه نانی به دندان می شکند
پیرزنی که نای ناله ندارد در تبی سخت
و در نهایت بی صدا یکی می میرد
 و در این سو ، مردمانی که سیر می دوند تا برسند به نماز اول وقت...

منبع : وبلاگ خبری ریمیشیل 

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

یک مشــت گدای عرب از راه رسیدند ... در میهن پر رونق ما خانه گزیدنــــــد



یک مشــت گدای عرب از راه رسیدند ... در میهن پر رونق ما خانه گزیدنــــــد 
با روضه و با روزه در این باغ پر از گـل ...  چون گاو دویدند و چریدند و خزیدنـد
با چوب و چماق ،قمه و دشنه و چاقــــو ... سر ها بشکستند و شکمها بدریدنــــد
گفتند که این منطق ؛ اسلام عزیز اسـت ... اینان که سیه کار تر از شمر و یزیدنـد
بستند ز نفرت در دانشکــــــــده ها را ... استـــاد و مبارز همه در بند کشیدنــد
آنگاه به صحن چمن دانش و فرهنـــگ ... هر جمعه چنان گلهء بز غاله چریدنــد
با چرک و شپش لشگر جرار گدایـــان ... از سامره و کوفه و بیروت رسیدنـــد
روزیکه جوانان وطن در صف پیــــکار ... لبخند زنان ذائقه مرگ چشیدنــــــد
امروز سرافرشته درعین وقاحـــــــت ... این مرده خوران مدعی خون
شهیدند
اینک همه با غارت این مردم بدبخـت ... گویی شرف گمشده را باز خریدند
با زور و ریا کاری و دزدی و تقلـــــب ... بر قامت دین جامهء تزویر بریدند
موسیقی شان شیون مرگ است وگدایی ... این کوردلان دشمن شادی و امیدند!
کوته نظران قاصد دوران توحــــــــش ... بر سقف جهان تار خرافات تنیدند
جز مفت خوری مرده خوری نوحه سرایي ... مردم هنر دیگری از شیخ ندیدند
اکنون که سفیهان همه در مسند جاهند ... اکنون که فقیهان همه چر منگ و پلیدند
در میهن ما . منطق اسلام . چماق است ... دزدان همگی پیرو این دین مبین اند


http://iraniabadvaazad.blogspot.com

یک مشــت گدای عرب از راه رسیدند ... در میهن پر رونق ما خانه گزیدنــــــد



یک مشــت گدای عرب از راه رسیدند ... در میهن پر رونق ما خانه گزیدنــــــد 
با روضه و با روزه در این باغ پر از گـل ...  چون گاو دویدند و چریدند و خزیدنـد
با چوب و چماق ،قمه و دشنه و چاقــــو ... سر ها بشکستند و شکمها بدریدنــــد
گفتند که این منطق ؛ اسلام عزیز اسـت ... اینان که سیه کار تر از شمر و یزیدنـد
بستند ز نفرت در دانشکــــــــده ها را ... استـــاد و مبارز همه در بند کشیدنــد
آنگاه به صحن چمن دانش و فرهنـــگ ... هر جمعه چنان گلهء بز غاله چریدنــد
با چرک و شپش لشگر جرار گدایـــان ... از سامره و کوفه و بیروت رسیدنـــد
روزیکه جوانان وطن در صف پیــــکار ... لبخند زنان ذائقه مرگ چشیدنــــــد
امروز سرافرشته درعین وقاحـــــــت ... این مرده خوران مدعی خون
شهیدند
اینک همه با غارت این مردم بدبخـت ... گویی شرف گمشده را باز خریدند
با زور و ریا کاری و دزدی و تقلـــــب ... بر قامت دین جامهء تزویر بریدند
موسیقی شان شیون مرگ است وگدایی ... این کوردلان دشمن شادی و امیدند!
کوته نظران قاصد دوران توحــــــــش ... بر سقف جهان تار خرافات تنیدند
جز مفت خوری مرده خوری نوحه سرایي ... مردم هنر دیگری از شیخ ندیدند
اکنون که سفیهان همه در مسند جاهند ... اکنون که فقیهان همه چر منگ و پلیدند
در میهن ما . منطق اسلام . چماق است ... دزدان همگی پیرو این دین مبین اند


http://iraniabadvaazad.blogspot.com

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

جملاتی عاشقانه از دکتر علی شریعتی

نقل قول های این وبلاگ از هر شخص و یا اشخاص حقیقی یا حقوقی دلیل بر معتبر بودن وی . نظرات وی و ... او از نظر نویسندگان ریمیشیل نمیباشد .



جملات دکتر شریعتی :


وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.


----------



دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.


----------


اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.



----------
 
اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است.


----------


وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

----------


اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري.


----------


به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.


منبع : http://mcdeltateta.blogfa.com/post-13.aspx 

 

جملاتی عاشقانه از دکتر علی شریعتی

نقل قول های این وبلاگ از هر شخص و یا اشخاص حقیقی یا حقوقی دلیل بر معتبر بودن وی . نظرات وی و ... او از نظر نویسندگان ریمیشیل نمیباشد .



جملات دکتر شریعتی :


وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.


----------



دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.


----------


اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.



----------
 
اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است.


----------


وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

----------


اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري.


----------


به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.


منبع : http://mcdeltateta.blogfa.com/post-13.aspx 

 

دانلود کامل دیوان ایرج میرزا به صورت فایل PDF بدون سانسور




بزرگی می گفت :

وقتی مروجین مذهب به سرزمین ما آمدند ما در دستانمان زمین داشتیم و آنها در دستشان کتاب دینی داشتند . . .

اکنون پس از گذشت ۱۴۰۰ سال ما در دستمان کتاب دینی داریم و آنها در دستشان زمین های ما را !


منبع : http://mcdeltateta.blogfa.com/post-52.aspx 

دانلود کامل دیوان ایرج میرزا به صورت فایل PDF بدون سانسور




بزرگی می گفت :

وقتی مروجین مذهب به سرزمین ما آمدند ما در دستانمان زمین داشتیم و آنها در دستشان کتاب دینی داشتند . . .

اکنون پس از گذشت ۱۴۰۰ سال ما در دستمان کتاب دینی داریم و آنها در دستشان زمین های ما را !


منبع : http://mcdeltateta.blogfa.com/post-52.aspx 

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

شعر درد وطن به مناسبت روز دانشجو 16 آذر 1389

یک دردِ وطن دوا نشد ، دانشجو

از بند یکی رها نشد ، دانشجو

این عرضه گرِ حکومت عدل علی

یکباره چرا ؟ خدا نشد ، دانشجو



فریاد بزن،بزن،بزن ، دانشجو

از دردِ وطن،وطن،وطن ،دانشجو

تا روزِ رهایی تمامِ ایران

همراه تو اند مرد و زن ، دانشجو



امروز چراغِ خانه ای ، دانشجو

اندیشه هر جوانه ای ، دانشجو

ذلت نپذیرد این سرای باقی

تا زنده در این کرانه ای ،دانشجو



بردار نمادِ فتنه را ، دانشجو

نیرنگ و چماق و دشنه را ،دانشجو

امروز تویی به سنگر آزادی

دریاب جوانِ تشنه را ، دانشجو .

شعر درد وطن به مناسبت روز دانشجو 16 آذر 1389

یک دردِ وطن دوا نشد ، دانشجو

از بند یکی رها نشد ، دانشجو

این عرضه گرِ حکومت عدل علی

یکباره چرا ؟ خدا نشد ، دانشجو



فریاد بزن،بزن،بزن ، دانشجو

از دردِ وطن،وطن،وطن ،دانشجو

تا روزِ رهایی تمامِ ایران

همراه تو اند مرد و زن ، دانشجو



امروز چراغِ خانه ای ، دانشجو

اندیشه هر جوانه ای ، دانشجو

ذلت نپذیرد این سرای باقی

تا زنده در این کرانه ای ،دانشجو



بردار نمادِ فتنه را ، دانشجو

نیرنگ و چماق و دشنه را ،دانشجو

امروز تویی به سنگر آزادی

دریاب جوانِ تشنه را ، دانشجو .

کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور

می رسد عمر ستم آخر به پایان ، غم مخور

سبز گردد پای تا سر خاک ایران ، غم مخور

نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت

بگذرد هم نوبت محمود افغان ، غم مخور

می گشاید جبرییل عقل روزی قفل را

می شود پیدا کلید درب زندان ، غم مخور

رهزنان بردند رخت و اسب و نان و آب را

خواب ماندن را گهی سخت است تاوان ، غم مخور

شب اگر پر گشته از بانگ سگان هرزه گرد

می سراید مرغ حق اما در ایوان ، غم مخور

کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت

طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور

گریه کم کن ، اشکهایت را نبینم ، نازنین

ننگ اینان کی شود با رنگ ، پنهان غم مخور

دیگران را دام ها از حیله می سازند و خویش ،

عاقبت گردند صید مکر دوران ،غم مخور

آسمان و ریسمان را هر چه با هم بافتند

دست خونین شد برون باز از گریبان ، غم مخور

کمتر از آزادی ایران زمین هر گز مباد

خون بهای این شهیدان ، این شهیدان ، غم مخور

تا نفس باقیست دستت را به من ده ، یا علی!

ما گذر خواهیم کرد از این بیابان ، غم مخور

کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور

می رسد عمر ستم آخر به پایان ، غم مخور

سبز گردد پای تا سر خاک ایران ، غم مخور

نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت

بگذرد هم نوبت محمود افغان ، غم مخور

می گشاید جبرییل عقل روزی قفل را

می شود پیدا کلید درب زندان ، غم مخور

رهزنان بردند رخت و اسب و نان و آب را

خواب ماندن را گهی سخت است تاوان ، غم مخور

شب اگر پر گشته از بانگ سگان هرزه گرد

می سراید مرغ حق اما در ایوان ، غم مخور

کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت

طالع سبز تو خواهد شد درخشان ،غم مخور

گریه کم کن ، اشکهایت را نبینم ، نازنین

ننگ اینان کی شود با رنگ ، پنهان غم مخور

دیگران را دام ها از حیله می سازند و خویش ،

عاقبت گردند صید مکر دوران ،غم مخور

آسمان و ریسمان را هر چه با هم بافتند

دست خونین شد برون باز از گریبان ، غم مخور

کمتر از آزادی ایران زمین هر گز مباد

خون بهای این شهیدان ، این شهیدان ، غم مخور

تا نفس باقیست دستت را به من ده ، یا علی!

ما گذر خواهیم کرد از این بیابان ، غم مخور

۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

شعر : سبزیم و به باران صداقت بشکفتیم .

"این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست"


گرگی که در این خانه نشسته است بگو کیست؟

"این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست"

خاکش پر خون است، جسد هست، کفن نیست

کو کشور نوع دوستی و منشور کوروش؟

اینجا همه دانند که ایران کهن نیست

گویند که میدان "تيان*" ننگ بشر بود

"کهریزک" ما بدتر از آن ظلم پکن نیست؟

"در دامن بحر خزر" و کوه دماوند

چندی است که جز داغ جوانان وطن نیست

در دشت پر از لاله زیبای شمیران

بلبل شده سلاخی و آهو به چمن نیست

ملت همه مبهوت شده، خسته و حیران

از بهت دروغی که در آن جای سخن نیست

ترویج ریا، مکر و دورویی چه بلایی است

"دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست"

من بهر که خوانم خط قرآن و علي(ع) را

در جمع غریبی "که در او فهم سخن نیست"

هر کس که زند تهمت آشوب به مردم

جز ابله کوته نظر یاوه دهن نیست

تهران شده یکپارچه فریاد ز بیداد

شیراز دگر نیز که شیراز کهن نیست

هر چند که "سرسبز" بود دامن و دشتش

چون دامن دلهای پر از عشق وطن نیست

این داغ بود کهنه عزیزان وطن دوست

آن کس که دم از جنگ زند فکر وطن نیست

"این خانه قشنگ است" به تن پوش صداقت

این خرقه تزویر که رای تو و من نیست

سبزیم و به باران صداقت بشکفتیم

این سبزی ما "سبز خدایی" است "لجن" نیست

================================================

تقدیم به همه آنها که براي ابتدايي ترين حقوق خود به خيابان آمدند اما با دشنه كور جهل به شهادت رسيدند-

بهمن 88- دکتر صداقت سبزواری

شعر : سبزیم و به باران صداقت بشکفتیم .

"این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست"


گرگی که در این خانه نشسته است بگو کیست؟

"این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست"

خاکش پر خون است، جسد هست، کفن نیست

کو کشور نوع دوستی و منشور کوروش؟

اینجا همه دانند که ایران کهن نیست

گویند که میدان "تيان*" ننگ بشر بود

"کهریزک" ما بدتر از آن ظلم پکن نیست؟

"در دامن بحر خزر" و کوه دماوند

چندی است که جز داغ جوانان وطن نیست

در دشت پر از لاله زیبای شمیران

بلبل شده سلاخی و آهو به چمن نیست

ملت همه مبهوت شده، خسته و حیران

از بهت دروغی که در آن جای سخن نیست

ترویج ریا، مکر و دورویی چه بلایی است

"دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست"

من بهر که خوانم خط قرآن و علي(ع) را

در جمع غریبی "که در او فهم سخن نیست"

هر کس که زند تهمت آشوب به مردم

جز ابله کوته نظر یاوه دهن نیست

تهران شده یکپارچه فریاد ز بیداد

شیراز دگر نیز که شیراز کهن نیست

هر چند که "سرسبز" بود دامن و دشتش

چون دامن دلهای پر از عشق وطن نیست

این داغ بود کهنه عزیزان وطن دوست

آن کس که دم از جنگ زند فکر وطن نیست

"این خانه قشنگ است" به تن پوش صداقت

این خرقه تزویر که رای تو و من نیست

سبزیم و به باران صداقت بشکفتیم

این سبزی ما "سبز خدایی" است "لجن" نیست

================================================

تقدیم به همه آنها که براي ابتدايي ترين حقوق خود به خيابان آمدند اما با دشنه كور جهل به شهادت رسيدند-

بهمن 88- دکتر صداقت سبزواری

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

انتقام لختی پسر 12 ساله از قاتل لاکپشت

یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از ....خانه های آمستردام شد و گفت:


- من می خواهم با یکی از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم

گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:

- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن

پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟

"مامان" گفت: نه ندارند

پسر که خیلی زبل بود گفت:

- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم

اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:

- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟

پسرک با بی میلی جواب داد:

- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد

بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد

وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد

هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت .

انتقام لختی پسر 12 ساله از قاتل لاکپشت

یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از ....خانه های آمستردام شد و گفت:


- من می خواهم با یکی از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم

گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:

- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن

پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟

"مامان" گفت: نه ندارند

پسر که خیلی زبل بود گفت:

- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم

اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:

- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟

پسرک با بی میلی جواب داد:

- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد

بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد

وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد

هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت .